تبليغاتX

بسم الله الرحمن الرحيم اشکبوسه

اشکبوسه
شعر

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی *** که يک سر مهربونی درد سر بی *** اگر مجنون دل شوريده ای داشت *** دل ليلی از او شوريده تر بی ***(بابا طاهر)

یا سیدالساجدین  

تاریخ که از خوب و بدش کام گرفته است             از کرببلا رد شده سرسام گرفته است

آنروز زمین در تب من حل شدو جوشید                آنقدر زدم سجده که آرام گرفته است

خورشید لب از زخمی لبهام گرفت و                     اینگونه شفق حالت ایهام گرفته است

هر مست که مجنون شده بیدِشبِ لیلی است        از ساقی بی دست خدا جام گرفته است

هرجا که صدای سخن عشق بلند است               بی شبهه از این حادثه الهام گرفته است

بوسید زمین سجده من را وپس از آن                   حس کرد جهان عشق سرانجام گرفته است

2 نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 18:47 توسط فرزانه یزدانپناه |


هر چند تو ماه شبم بودي ، اما نشد تکليفمان روشن

اين عشق غم آلوده ما هم ، شد قصه عثمان و پيراهن

شد  قصه يوسف-زليخا که... اما من و تو هر دو يعقوبيم

با اين تفاوت که تويي يک مرد، با اين تفاوت که منم يک زن

من مست نارنجم تو مست از من، ما خيس رويايي که تن با تن

خون مي چکد از دستمان اما... هرگز نشد آلوده اين دامن

آغوش گرم تو براي من ،کافيست اما نه! نمي فهمند

بايد بگريد هر چه مجنون آواره بر اين عشق بي مأمن

سُر مي خورد بر گونه ام امشب، لب هاي داغ اشک دلتنگيت

امشب بيا بر بسترم اما ...آرامتر خواب مرا نشکن !

2 نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:18 توسط فرزانه یزدانپناه |


همیشه اول قصه تو عاشقم بودی

همیشه آخر قصه من آب خواهم شد

دوباره آتشی از عشق را تو آوردی

و من شبیه همیشه کباب خواهم شد

 

نگاه کن به نگاهی که پیش از آمدنت

تبسم از لب تنهاییش گذر میکرد

نشسته است به پایت،ولی تو پا شده ای

به احترام غروبی که غم خبر میکرد

 

به اشتباه کسی که ...نمی کنم وصفش!

به عمد یا به خطا ،عشق در به در میکرد

کسی نبود بپرسد که جان فرزانه

کداممان وسط ماجرا ضرر میکرد؟

 

چقدر ساده ولی نه! چقدر سنگین است

که آسمان یکی را شبی به هم بزنند

گسل شوند برای دلی که میلرزد

و بعد از نیتی دوستانه دم بزنند

 

همیشه فکر من و تو ستاره چیدن بود

همیشه فکر تو در شب به من رسیدن بود

که چشم های قشنگ تو اشک می زایید

در اوج بوسه که آغاز آرمیدن بود

 

چقدر معجزه کردی که عاشقت بشوم

چقدر گریه سرودی و شاعری کردی

و من به جرم قشنگی که حبس می آورد

به فکر ساده ام افتاد تو همان مردی ـ

 

که در برابر چشمان پر سوال همه

در آسمان دلم بی بهانه ماه شدی

هنوز خاطرشان مانده این خیابانها

به کوچه مان نرسیده چه سر به راه شدی

...

همیشه اول قصه تو عاشقم بودی

همیشه آخر قصه من آب خواهم شد

دوباره آتشی از عشق را تو آوردی

و من شبیه همیشه کباب خواهم شد.

2 نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:50 توسط فرزانه یزدانپناه |


خانه آنقدر تاریک بود

تا کوچه فانوس نخواهد

و خیابانها آنقدر چتر داشتند

تا دستهای پدرم را نخواهند

هوای خیابان گرم بود

کوچه مان شرجی

ناودانمان پژمرده

 اما خانه

 ابری بود وبارانی

پدرم اعداد بزرگ را نمی توانست جمع کند

او ده انگشت بیشتر نداشت

و آنقدر کج و کوله بودند که مشت نمی شدند

تا به دهن ...دهن...

ما که آدرسش را بلد نبودیم

انگار قحطی آمده بود

هر چند باران زاده بودیم !

 

2 نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:5 توسط فرزانه یزدانپناه |


به آسیه اسدی که . . .

به نام اول دی ،بی خیال یلداها

تمام خاطرهایت ،حلال یلداها

که سخت نیست خداحافظی اگر دیدی

سلام تازه ای از انحلال  یلداها

به فال نیک بگیر ودوباره بازی کن

ورق بریز که بی بی به فال یلداها

عجیب معتقد است وهمیشه می گوید:

نبوده قلب شکسته وبال یلداها

اگر چه خسته ،ولی باز دل به دریازن

بدون غرق شدن در زلال یلداها

که هفت کوچه ازین ماجرا خبردارد

توخیس حضرت اشکی ،به سال یلداها

توخود حجاب خودی ،عشق ازمیان برخیز

تویی جواب تمام سوال یلداها

بیا دوپیک به دستت ،بنوش وبازی کن

تک دل است وسط ،بی خیال یلداها

 

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:49 توسط فرزانه یزدانپناه |


وقتی که خوابید خورشید

درچشمهای سیاهت

من بودم و آسمانی

در پیچ وتاب نگاهت

***

نازک هلال غزلهام

 مهتاب شعرم توهستی

من خیس باران تو اما

بی جام وبی باده مستی

***

من خیس باران عشقم

هرچند هستی تو اینجا

 پیشم نمی مانی ومن

وقتی که می دانم این را

***

احساس سرد عجیبی

پا می گذارد کنارم

هی می زند روی پلکم

تا چشم برهم گذارم

***

من،تو ویک استکان عشق

من ، تو ،دو لیوان لبالب

ازبوسه های مداوم

درخواب مستانه شب

***

من غرق عشقی که حتی

درکش برای توسخت است

وقتی که مو هایم آویز

برشانه های درخت است

***

داری می آویزم آخر

با زلفهای سیاهم

"فرزانه خوابی عزیزم ؟"

من دختری سربه راهم!

***

فرزانه صبح است دختر

دی ماه توی اتاق است

هیزم بیاور که تنها 

یلدا درون اجاق است

***

هیزم نداریم مادر

جزتک درختی که برآن

یک دختر آویز مانده

با زلفهای پریشان  

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:41 توسط فرزانه یزدانپناه |


يك سال سرنوشت دلم را رقم زدي
بر لحظه هاي سبز و کبودم قدم زدي
در سايه سار حس و نگاهم نشستي و
اصلا روال زندگي ام را بهم زدي
يكسال پيش ساعت نه زنگي آشنا
من در اتاق گرم به آهنگي آشنا
رفتم به عمق حادثه اي سخت بي قرار
يك بله در جواب سؤالي كه اشكبار
مانند سيب سرخ به دستت حواله شد
آن لحظه دل به دست صدايت مچاله شد
من گم شدم ميان تو و اشك خانه كرد
شعر مرا به وسوسه اش عاشقانه كرد
اين خاطرات سرخ و سپيدي كه دائما
رد مي شوند از وسط شعرهاي من
تقديم لحظه هاي خوش و بي خيال تو
اين شعر هم ضميمه ی آن خوش به حال تو
يلداي پيش قصه ي ما هم شروع شد
مثل حضور حضرت آدم،شروع شد
قابيل ما اسير هوس ها نمي شد و
هابيل در برابر مريم شروع شد
عشق من و تو آه شبيه درخت بود
پاك و زلال ساده و كم كم شروع شد
تا تو بهانه دست دلم دادي و سپس
تا گريه را به دست تو دادم شروع شد
با اينكه تو بهشت مني فكر مي كنم
از آن به بعد بود جهنم شروع شد
يلداي پيش،ساعت نه،مست و بي قرار
الان درست ساعت نه،فصل انتظار
آغاز شعرهاي جديدي كه بي تو هم
جاريست بر سكوت سپيدي كه بي تو هم
اين روزها كه بي تو نفس مي كشم هنوز
اين روزها مرا تو نديدي كه بي تو هم
خورشيد مي كشم وسط شهر چشمهام
شايد به حرف من تو رسيدي كه بي تو هم
پايان خط عشق من اينك برنده ام
هر چند تو به من نرسيدي كه بي تو هم...
شاعر شكست،قصه ي يلدا تمام شد
من من شدم،تو تو شدي و ما تمام شد
هر كس دلش به راه خودش باز قلب من
در انتظار پاسخ آيا تمام شد؟
آري تمام خاطره ها را ورق نزن
يكسال بعد،قصه همين جا تمام شد
 
2 نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:57 توسط فرزانه یزدانپناه |


و خوش به حال تو مريم كه روبرويت عشق

نشست در تب نور و شبيه آدم شد

زمين به لرزش پايت عصا به دست گرفت

عصا به قلب زمين خورد و چشم زمزم شد

و زير سايه ناز تو آفتاب كوير

نشست و نخل در اوج نگاهتان خم شد

و من كه خاطره ها را مرور ميكردم

تمام ذهنيتم با غمي متمم شد

غمي كه قرعه من را نخوانده ميدانست

مسيح سهم و تو يك صليب سهمم شد

كه من به نام همان عشق سيب سرخي را...

و بعد زندگيم صحنه جهنم شد.

2 نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:20 توسط فرزانه یزدانپناه |


مانند باران بر تب احساس باريدي

هر چند انكار مرا در عشق مي ديدي

من در گريز از لحظه هاي با تو بودن،هي

چشم خودم را از تو مي بستم،تو فهميدي،

آنوقت زير پلك هايم خانه كردي و

مانند ماهي ساده بر اين خانه تابيدي

من دست و پاي قلب را زنجير مي بستم

تو قلب را از آن خود كردي و پرسيدي:

وقتي يكي بود و يكي هم هست آيا تو

در فكر من،در ياد من...هي واژه مي چيدي

پرسيدي و من قول دادم كه بمانم،تا...

تا باز گردي،تا بيايي،تا...تو باريدي،

بربغض كالي كه هميشه در گلويم بود

بغضي كه آبش دادي و تركيد و خنديدي

آن شب پر پرواز را در خويش ميديدم

آيا تو هم در فكر بودي و نخوابيدي؟

...

شايد تو يادت رفته باشد آن شب يلدا

شايد سؤالي را كه پرسيدي نفهميدي

اما پس از نه ماه،اينك كودكي پاك است

عشقي كه در آغوش من...،اي كاش مي ديدي.

2 نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:44 توسط فرزانه یزدانپناه |


*******************************